کلبه ی تنهایی من
 

دیوانه

یکی دیوانه ای آتش برافروخت

درآن هنگامه جان خویش را سوخت

همه خاکسترش را بادمی برد

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز

من آن دیوانه مرد آتش افرروز

من آن دیوانه ی آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد زه جانم

خوشم با این چنین دیوانگی ها

که می خندم به آن فرزانگی ها

به غیر از مردن از یاد رفتن

غباری گشتن و برباد رفتن

در این عالم سرانجامی نداریم

چه فرجامی؟که فرجامی ندارم

لهیبی همچو آه تیره روزان

بسازای عشق وجانم رابسوزان

بیا آتش بزن خاکسترم کن

مسم در بوته هستی زرم کن

فریدون مشیری

نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۱٢ توسط مجید بخشی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک  
قالب وبلاگ